خرید بک لینک

خواندن بادبادک باز برایم چند روزی بیشتر طول نکشید ... کلن یک آخر هفته برایم کافیست تا یک کتاب خوب را تمام کنم . یکی از تاثیر گذار ها بود ، یادم می آید آخرین باری که با خواندن کتابی گریه کردم ! بله گریه ... کردم ، کتاب نوزده هشتاد و چهار جرج اورول بود که در سال های دانشگاه دوره ی لیسانس میخواندم . بعد از امتحانات پایان ترم بود و تعطیلات ، آن روزها هم تحت تاثیر داستانش اشک ریختم .

برعکس آدم هایی که فکر میکنن اشک ریختن نشانه ی ضعف است و همیشه کودکان خود را به ویژه پسربچه ها را از این کار منع میکنند ... من معتقدم اشک یعنی توانسته ای درک کنی احساس کنی و بفهمی چیزی هست که تو را لرزانده ... نهیب زده ... روبه رو شدن با احساس در اغلب موارد سخت است ولی باید انقدر تمرین کرد تا از پسش بربیایی ...

و اما در مورد داستان که یک روایت روان از یک داستان تلخ از خیانت ها و دوستی هاست ؛ شاید داستان تازه ای نباشد اما گفتنش و شنیدنش یادآور یک درد تلخ و آشناست . چند صفحه ی آخر را خیلی دوست داشتم آنجا که در تمام ناامیدی ها یک اشاره به اندازه ی سر سوزنی می تواند امید را در دلت زنده کند ...

اصلا می دانی چیست ... ؟ آدمی به امید زنده است و بس .

برچسب: بادبادک,امید, نویسنده: کیان عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:15

صفحه بندی